شعری برای علاقه ام به ریل های آهنی...
کنار ریل های آهنی
و قطار های سوت کشان
پاهایم را
پیاده می کشانم
– خسته تر از سال ها –
زیر باران ها
حنجره ام را تر می کنم...
با لب های دهنی
– بسته تر از بال ها –
سوت می کشم
جار می زنم
و خط های موازی را
به اجبار ادامه می دهم
من کنار ریل ها
زندگی ام را سر می کنم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 0:16 توسط میثم توسلی |
سلام... اینروزا بدجوری دلم واسه گذشته ها تنگ شده.. نمی خواستم بروز کنم... ولی میون کلی دفتر و کاغذای قدیمی این شعر و که نمی دونم مال چند سال پیشمه پیدا کردم و خواستم یادی از خاطرات کنم.. دلم برای خانه قدیمیمان تنگ شده... حیاطی از سنگریزه ها حوض کوچک و هزار های چنار پیر دوچرخه پنچر پدرم... توپ پلاستیکی ام.... دلم برای مادرم تنگ شده آغوش گرم و صدای عاشقش و سماور رسوب گرفته از آبهای چاه ــ استکان های نیم شور لب حوض... آه حضرت لا یموت کجای قصه مادر بزرگ هجران خاطرات عبور زمان و درد تنهایی بود.. کلاغی که بی بی را از ما گرفت و هیچ گاه به خانه اش نرسید... دلم تنگ شده... تنگ... تنگ... تنگ... تمام.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 19:42 توسط میثم توسلی |
آسمان که سفید گریه می کرد خاطرات را پارو می کردیم.. و باد های چله که - سوز می زدند - جوانی را می بردند افسوس... زمستان چه زود پیرمان کرد... چند سال زندگی خواهم کرد... نمی دانم.. بعد از مرگ کجا خواهم رفت... نمی دانم.. فقط ای کاش هر جا که مرا میبرند مادرم هم انجا باشد... و آرام با خودم زمزمه می کنم حرف زنده یاد حسین پناهی عزیز رو که " به بهشت نمی روم.. اگر مادرم انجا نباشد.." کاش از این فاجعه عشق های مجازی رها شوم و به جایی برسم که سراسر عشق است.. اتفاق تازه ای نیست خودم را می برم سمت جایی از محبت ... زیر پای مادرم آمدم از سال های دور تا خاکی شدن روزگاری نیست اینجا بی مهابا می پرم این زمین ، این جایگاه آدمی فرسوده است دل به دنیای مجازی .. خاک ـ عالم بر سرم از تمام خاطرات من کمی شعر و غزل مانده است تنها میان برگ های دفترم از هزارو سیصد و چند سال ترکم کرده ای؟ خیره خود را می کشانند چشم های بر درم انتظار از سال هایی تاکنون بیهوده بود بازگشتی نیست در تو ! نه! تمام باورم- اینکه روزی باز میگردی و من را میبری سمت جایی از محبت ... زیر پای مادرم...
و من
خیره شده ام به
هجران زمان
که مرا می برند
به ناکجاهایی که
هنوز بوی
تو را میدهند...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 23:34 توسط میثم توسلی |
یادش بخیر.... کودکی هایمان.. مادر حمام مان می کرد .... و ما شرم کودکی ها را درون انبوهی از کف پنهان می کردیم... یادش بخیر.. کودکی هایمان.. ندارم نایی از بودن همیشه روبه رو دیوار فقط یک روز مانده تا رسیدن بر طناب دار فقط یک روز مانده از تمام عمر چرخیدن خدای خاطرات من برو دست از سرم بردار چرا حکم قصاص من مگر من با تو بد کردم به جرم عاشقت بودن؟ خودت راجای من بگذار درون خاطرات خود همیشه جایی از من بود تو این تنهایی من را به ذهن خسته ات بسپار منی که عاشقت بودم منی که بی تو میمردم تمام شب به این فکرم که تو میدانی و انگار.. تو میدانی که بیزارم از این سلول های سرد ملاقاتم بیا یک شب به دیدارم بیا یک بار...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 1:34 توسط میثم توسلی |
از عرصه شاعران بی تقدیرم مجنون و خراب و بی رمق تفسیرم صد بار روا به حال من خندیدند از بس که دل تو می کند تحقیرم گوشه نشینم و منتظر نقد های شما....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 0:23 توسط میثم توسلی |